
| خب!
انگار سکوت دیگه بسه سلام نوبت منه. چی میخواید بدونید؟ از بهار ، سعید یا هر احمق دیگع ای که اسمش توی این وبلاگ مسخره اومده بود. بپرسید. جواب میدم
+تاریخ شنبه 22 فروردین1388ساعت 13:58
نویسنده بهار
|
هیچ کس درد دل بهار را گوش نکرد
با باغ بهار را کسی هم آغوش نکرد با این همه باز هم دم باران گرم یک لحظه بهار را فراموش نکرد با یزد شروع شد... شب، سکوت، کویر... شب اس ام اس داد. آتشکده... حمام خان... باغ دولت آباد... امیر چقماق... دخمه!(دو تا کوهو تا آخر رفتیم بالا... نمیدونم، ما پنج تا، ده تا گوش داریم بالا سرمون؟؟) میپرسم این چه حسیه؟ یکی میگه خیانته! به شیراز میرویمممممم! حافظیه... عمرا" هیچکدوم اون شانزده نفر دیگه حس منو نداشت... دیدن اون نارنج های دور حافظیه بدجوری باعث شده بود منو بگیره... جو!! ساعت های پر سوال! از اون روزای تو روحش بودااا... البته ما پر روتر از این حرفا بودیم... تخت جمشید ارزش یه سرما خوردن و خیس شدنو داشت هوا کش دستشویی تحمل این حجمو نداشت و سوخت! همینطور لامپ آشپزخونه! خود من هم به شخصه با کمک اتو یکی از ملافه هارو سوزوندم، یه پریز هم از جا درآوردم! برگشتنی هم برای اینکه رسم هر ساله رو به جا آورده باشیم یه سر به اصفهان زدیم... ایندفعه نه تنها ما که اصفهان هم ما رو دید کهیر زد! هیچ جای دنیا واسه ما مثه خونه صمیمی نیست... اومدیم خونه! پ.ن:به یاد یاری خوشا قطره اشکی...
+تاریخ پنجشنبه 13 فروردین1388ساعت 2:15
نویسنده بهار
|
بهار اومد اما با دست خالی
با یه بغل شکوفه خیالی بهار بهار گلخونه های بی گل خاطره های مونده اون ور پل بهار بهار یه غصه همیشه منظره های مات پشت شیشه برف شدم آب شدی قصه شدم خواب شدی چقد خوبه که هستی! آشتالو!... دو نقطه ستاره! ![]() پ.ن۱: با شمارش معکوس(دقت کنید، معکوس!!): یک، دو، سه،... ![]() بی منظور!! پ.ن۲: همچنان... عزیزم تو گلکمی! پ.ن۳: خوشحال و شاد و خندانم! پ.ن۴: آهنگمو عوضیدم! لاله به بار اومده بهار... دونقطه دی!
+تاریخ چهارشنبه 5 فروردین1388ساعت 0:31
نویسنده بهار
|
اینجا برای از تو نوشتن هوا کم است...
یه تست روانشناسی بود که ضمن یه عالمه سوال دیگه از طرف میپرسید: سفید تورو یاد کی میندازه؟... شادی که ازم پرسید گفتم بابام... و وقتی من از بابام پرسیدم گفت: آقای خاتمی! و میدونید تفسیرش چی بود؟ ... روح دوم! امروز هم مثل خیلی از روزای دیگه که خبرهای رسمی رو جناب پدر تو خونه اعلام میکنه... این هم اعلام کرد:"خاتمی رسما انصراف داد."... بعد هم گفت: تموم شد، چهار سال دیگه با خاک یکسان میشیم... و رفت! نمیدونم چرا جمله نیما اومد تو ذهنم:"میخوای چیکار سید؟" دلم نمیاد صفحه چلچراغی که زدم به دیوارو بکنم... "بار دیگر مردی که دوست میداشتیم."... شاید فقط باید "بار دیگر"شو خط بزنم... نمیاد، نمیاد، نمیاد... اومد... رفت... یه کم خوشیارو تو زندگیت تصور کن، فقط یادت میدن که به خدا توکل کن... من رای میدم... نه به خاطر اینکه خاتمی ازم خواسته... نه حتی صرفا" به خاطر اینکه رای داده باشم... رای میدم چون خسته شدم... چهار سال بسه به خدا... این پنج تا انگشته واسه مشته گره کن... "خلاصه این تو و این وضع ایران، حالا میخوای بیا، میخوای بپیچان"... پیچوندیاااا!!... عیدی خوبی نبود سید! پ.ن: نمیخواستم تا عید آپ کنم... به این میگن اجبار! پ.ن: امشب جشن رادیو رو که من هم بودم... چقدر هم تابلو بودمو تلفیزیون نشون داد... نمیدونم چرا ۵ ساعت شده بود ۴۰دقیقه!... تو مملکتی که نمایش ساز هم حرومه... هه...! پ.ن:بهار كه به اين حوالي كوچ مي كند، آبي ترين ها را برايت آرزو مي كنم... زي زي عاقلانه اندر سفيهانه مي نگرد!! پ.ن جدید: امروز هر کی به خط جدیدم میزنگید تا یه ساعت بعد به صورت پوهاهاهاااا میخندید... نمیدونم چرا... بده اصالت خودمو حفظ کردم؟! پ.ن جدیدتر: دعوا، داد، بیداد، کافی شاپ با آدماش دور سرم چرخ میزد... یکی سرشو میگیره... یکی اشک تو چشاش جمع میشه... یکی بستنی شو نمیخوره... یکی خنده های عصبی میزنه... این وسط فقط منم که هم میخندم هم بستنی مو میخورم... با اینکه گفته میشه بیشتر از همه مقصرم... سالی که نکوست از جفت بهارش پیداست! راستي... اي دريغ بر شما اگر كامي نگريد از بهار!!
+تاریخ چهارشنبه 28 اسفند1387ساعت 0:22
نویسنده بهار
|
فردا ۲۳ اسفنده... نمیدونم! شاید هم همین باعث شد همین الان این خوابو ببینم... شاید هم از خستگی بود... ولی بد بود! خیلی بد!... فقط: هر کجا هست خدایا به سلامت دارش!!
فردا ۲۳ اسفنده... نوستالوژیم از خط نشانش هم رد شده...تاول دستم نشان دست توست... هــــــــــــــــی... دستات، آغوشت، نگاهت... "خانم، خانم"... از خواب میپرم... "هم چنین مسافران محترمی که قصد ادامه مسیر به سمت ایستگاه کرج یا..." ... اینقدر گیج و منگم که حتی از خانمه تشکر هم نمیکنم.... اینقدر خسته کردم خودمو که هرجا گیر میارم میخوابم وای وای! من آمده ام!
+تاریخ جمعه 23 اسفند1387ساعت 0:5
نویسنده بهار
|
"ما به خرداد پر از حادثه عادت داریم." پ.ن: بودنت را همه ایندفعه غنیمت دانیم.
+تاریخ سه شنبه 13 اسفند1387ساعت 22:42
نویسنده بهار
|
کف دستمو میکنم پر ژل و میمالم به موهام... تا می تونم درهم برهمش میکنم... شال نارنجیمو یه وری میندازم... اون دوتا بنده(آبی و نارنجیه!) میبندم دستم... یه آشغال نارنجی دیگه هم اون دستم... کوله نارنجی به پشت... سوئی شرتم هم دنبالم روی زمین... هیچکی هم نیست که باهاش خدافظی کنم :( ... تو روحش!... قبل کفش پوشیدن یه بار دیگه با موهام ور میرم... نکنه مرتب شده باشه!!!... کفشمو میندازم سر پا تا تو آسانسور ببندمش... میام که برم... باز هم کسی نیست باهاش خدافظی کنم :( ...
این روزا تحمل اون دانشگاه کوفتی سخت ترین کار ممکنه واسم... تو روحش... بیکاری که گیر میارم یا میدوم تو قرائتخونه که بدرسم یا میزنم بیرون... واسه قدم زدن تو خیابونایی که تعداد بلوکهای جدولش هم حفظم... پاساژایی که اسم خودشو صاحبشو قیمت تک تک اجناسشو میدونم... بوستان، گلدیس، تیراژه...با هر قدمی که بر میدارم یه بار میگم... تو روحش، تو روحش، تو روحش... عین دیوونه ها! نمیدونم دنبال کی(شاید هم چی!) ام... بی حوصله ام... به چیز رفتم!... فائزه امروز میگفت میخوام با تلفن حرف بزنم میرم تو اتاق که کسی نبینه گریه میکنم... آخه دلم زود تنگ میشه!... تو دلم گفتم: خاک بر سرت بهار که دلتنگ هم نمیشی!... نمیتونم با هیچکی دوست شم... چون شاید اون کسی که من میخوام نیستن... دیگه چیزای مثلا" بامزه ترم اول هم نمیتونه منو بخندونه... اه چقدر بی مزن!... جک و گاس گاس و تک سلولی و خیار و کلروفیل و یوگی و وات وات و پورنگ و ابی و شکلات و کفتر و.... همه و همه! خیلی بی مزن! خیلی! پ.ن: شوخولات... مهربون... بامعرفت... جیگیلی عزیزم... خدا بگم چیکارت کنه که اینقذه خوبی... حتی اگه همه بگن نیستی!... هستی! هستی! هستی!... قربون دهن لقت برم من!
+تاریخ دوشنبه 5 اسفند1387ساعت 23:37
نویسنده بهار
|
این روزا روزای منو توئه... یجورایی بودنم بنده به بودنت و چه خوبه که امروز بودنت رنگ دوباره ای به خودش میگیره... شاید اون لحظه ای که ساکت زل زده بودم به شمعهای کیک تولدت و داشتم شمعاشو میشمردم... یا همون لحظه هایی که عین کنه آویزونت میشدم که بگو واسه تولدت چی بخرم...۱۲۳... ۱۲۳... به این فکر میکردم که اگه این ۱۸ سال نبودی چی میشد؟
داری بزرگ میشی و من ۱۸ سال تمام شاهد بزرگ شدنت بودم(بزرگ دوست داری؟!)... همونجوری که تو هر چی دیدی و گشتی من نه بزرگ شدم نه بزرگ شدم نه بزرگ! (خب من که بزرگ دوست نداشتم!) حالا در آستانه نوزدهمین سالگرد اومدنت... تفلدت مبارک آبی ترین فافای دنیا...
درست فردای تفلد فاطمه دوتا تفلد دیگه داریم! پ.ن: این پستو از اونجایی که ۵ ساعت بین کلاسام بیکار بودم تو قرائتخونه نوشتم... داشتم جدول حل میکردم... سوال: جای پر دنبه!!
+تاریخ چهارشنبه 30 بهمن1387ساعت 22:28
نویسنده بهار
|
پارسال این موقع (عصر ۲۲ بهمن!) فاطمه کجا بودیم!؟
ما: مامان ها ما میخواهیم بریم انقلاب کتاب بخریم. شمع شدم، شعله شدم، سوختم... نمایشگاه شمع چیه؟ دفتر کجاست؟... اصلا" من ضایع بازی درمیارم؟... میگم:"ایشالله که از تو وبتون دیدیم"؟؟... چی میگی؟! در ادامه: یک کتاب و نصفی خریدیم، برگشتیم خونه! پ.ن:چه حسی دارید صدای یکیو به صورت همزمان هم از رادیو بشنوید هم از پشت تلفن؟؟
+تاریخ سه شنبه 22 بهمن1387ساعت 16:36
نویسنده بهار
|
این روزها
این روزهای سخت حتی دلم، دستم، زبانم به سرودن نمیرود. با از تو گفتن و به یاد تو بودن نمیرود اما اگر تو صرف کنی فعل آمدن دستم، دلم و زبانم شش صیغه در سه زمان از "رفتن" و "سرودن" و "بودن" به پا کند!
پ.ن: خب نمیرود دیگه!
+تاریخ چهارشنبه 16 بهمن1387ساعت 14:25
نویسنده بهار
|
|
|