تبليغاتX
بــــهار نارنج

بــــهار نارنج

ای خاطره ات پونز، نوک تیز ته کفشم...

من اومدم

خب!
انگار سکوت دیگه بسه
سلام
نوبت منه.
چی میخواید بدونید؟
از بهار ، سعید یا هر احمق دیگع ای که اسمش توی این وبلاگ مسخره اومده بود.
بپرسید.
جواب میدم
+ نوشته شده در  شنبه 22 فروردین1388ساعت 13:58  توسط بهار  | 

همه جان و تنم وطنم، وطنم یا ایرانگردی بهار و حومه!

هیچ کس درد دل بهار را گوش نکرد
با باغ بهار را کسی هم آغوش نکرد
با این همه باز هم دم باران گرم
یک لحظه بهار را فراموش نکرد

با یزد شروع شد... شب، سکوت، کویر...
برق میرفت... آب قطع میشد... کشوی آشپزخونه گیر میکرد... یکی با جوراب پنج طبقه میرفت پایین... اون یکی یه کفش قهوه ای یه لنگه مشکی از آسانسور در می اومد... یارو با سر می رفت تو شیشه... مسافرت گله ای این ماجراها رو هم داره دیگه... ولی بسسسسیار خندیدیم... دیگه سکوتی واسه شب کویر نموند.

شب اس ام اس داد.
بقیه: چته؟... من: هیچی!

آتشکده... حمام خان... باغ دولت آباد... امیر چقماق... دخمه!(دو تا کوهو تا آخر رفتیم بالا... نمیدونم، ما پنج تا، ده تا گوش داریم بالا سرمون؟؟)

میپرسم این چه حسیه؟ یکی میگه خیانته!
به قول زینب: به ت خ م م!

به شیراز میرویمممممم!
نونوایی احمد... دوبله یوزارسیف به کردی... کالباس... وصیت نامه کوروش!
اینجا پاسارگاد است... "منم کوروش، شاه جهان!"... چقد تنهاست... "نگذاشتم رنج و آزاری بر مردم این شهر و این سرزمین وارد آید."yes4.gif(من نه! کوروش!)
بوی وزیر میاد... از همون بوهایی که به میدون ولیعصر که نزدیک میشی مستت میکنه... میگفتن وزیر دیشب اونجا بوده... اههمممممم... حمامه یا زمین فوتبال؟!... مبلا هم به شیوه اجلاس هیئت دولت چیده شده بود... شب و باز هم صف طویل دستشویی!(هفده نفر بودیم خب!)

حافظیه... عمرا" هیچکدوم اون شانزده نفر دیگه حس منو نداشت... دیدن اون نارنج های دور حافظیه بدجوری باعث شده بود منو بگیره... جو!!... اون آقاهه... بدون کفش... بدون توجه به اینکه چقدر دورش شلوغه... بدون توجه به سرمای هوا... نشسته بود کنار قبر و آروم زل زده بود بهش... دیوانو باز کردم:"سرو چمان من چرا میل چمن نمیکند..."... بو بکش... بو بکش... بوی بهار نارنجه ها!

مسجد نصیرالملک... بازار وکیل... ارگ...دروازه قرآن... باغ عفیف آباد... باغ ارم... خوشا شیرازو...

ساعت های پر سوال!

از اون روزای تو روحش بودااا... البته ما پر روتر از این حرفا بودیم... تخت جمشید ارزش یه سرما خوردن و خیس شدنو داشت... دفعه قبل زیر آفتاب سوختیم و این بار تو بارون خیسیدیم! تو روحش!

هوا کش دستشویی تحمل این حجمو نداشت و سوخت! همینطور لامپ آشپزخونه! خود من هم به شخصه با کمک اتو یکی از ملافه هارو سوزوندم، یه پریز هم از جا درآوردم!

برگشتنی هم برای اینکه رسم هر ساله رو به جا آورده باشیم یه سر به اصفهان زدیم... ایندفعه نه تنها ما که اصفهان هم ما رو دید کهیر زد!

هیچ جای دنیا واسه ما مثه خونه صمیمی نیست... اومدیم خونه!
ما همچنان میخندیممممممم!
راستی اینجا برف اومده! عجب اسگلیسمیه!

پ.ن:به یاد یاری خوشا قطره اشکی...
پ.ن: زیر پوستی یه سر هم اهواز زدم!
پ.ن: مژی جون تبریک!! خوشبخت شی!
پ.ن: حول حالنا الی احسن الحال...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 13 فروردین1388ساعت 2:15  توسط بهار  | 

خنده به دل مردگی زمین کرد... هه!...

بهار اومد اما با دست خالی
با یه بغل شکوفه خیالی
بهار بهار گلخونه های بی گل
خاطره های مونده اون ور پل
بهار بهار یه غصه همیشه
منظره های مات پشت شیشه

برف شدم آب شدی
قصه شدم خواب شدی
چقد خوبه که هستی! آشتالو!... دو نقطه ستاره!


پ.ن۱: با شمارش معکوس(دقت کنید، معکوس!!): یک، دو، سه،...
بی منظور!!
پ.ن۲: همچنان... عزیزم تو گلکمی!
پ.ن۳: خوشحال و شاد و خندانم!Yah
پ.ن۴: آهنگمو عوضیدم! لاله به بار اومده بهار... دونقطه دی!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 5 فروردین1388ساعت 0:31  توسط بهار  | 

روح دوم

اینجا برای از تو نوشتن هوا کم است...
یه تست روانشناسی بود که ضمن یه عالمه سوال دیگه از طرف میپرسید: سفید تورو یاد کی میندازه؟... شادی که ازم پرسید گفتم بابام... و وقتی من از بابام پرسیدم گفت: آقای خاتمی!
و میدونید تفسیرش چی بود؟ ... روح دوم!
امروز هم مثل خیلی از روزای دیگه که خبرهای رسمی رو جناب پدر تو خونه اعلام میکنه... این هم اعلام کرد:"خاتمی رسما انصراف داد."... بعد هم گفت: تموم شد، چهار سال دیگه با خاک یکسان میشیم... و رفت!
نمیدونم چرا جمله نیما اومد تو ذهنم:"میخوای چیکار سید؟"
دلم نمیاد صفحه چلچراغی که زدم به دیوارو بکنم... "بار دیگر مردی که دوست میداشتیم."... شاید فقط باید "بار دیگر"شو خط بزنم... نمیاد، نمیاد، نمیاد... اومد... رفت...
یه کم خوشیارو تو زندگیت تصور کن، فقط یادت میدن که به خدا توکل کن... من رای میدم... نه به خاطر اینکه خاتمی ازم خواسته... نه حتی صرفا" به خاطر اینکه رای داده باشم... رای میدم چون خسته شدم... چهار سال بسه به خدا... این پنج تا انگشته واسه مشته گره کن...
"خلاصه این تو و این وضع ایران، حالا میخوای بیا، میخوای بپیچان"... پیچوندیاااا!!... عیدی خوبی نبود سید!

پ.ن: نمیخواستم تا عید آپ کنم... به این میگن اجبار!
پ.ن: امشب جشن رادیو رو که من هم بودم... چقدر هم تابلو بودمو تلفیزیون نشون داد... نمیدونم چرا ۵ ساعت شده بود ۴۰دقیقه!... تو مملکتی که نمایش ساز هم حرومه... هه...!
پ.ن:بهار كه به اين حوالي كوچ مي كند، آبي ترين ها را برايت آرزو مي كنم... زي زي عاقلانه اندر سفيهانه مي نگرد!!
پ.ن جدید: امروز هر کی به خط جدیدم میزنگید تا یه ساعت بعد به صورت پوهاهاهاااا میخندید... نمیدونم چرا... بده اصالت خودمو حفظ کردم؟!
پ.ن جدیدتر: دعوا، داد، بیداد، کافی شاپ با آدماش دور سرم چرخ میزد... یکی سرشو میگیره... یکی اشک تو چشاش جمع میشه... یکی بستنی شو نمیخوره... یکی خنده های عصبی میزنه... این وسط فقط منم که هم میخندم هم بستنی مو میخورم... با اینکه گفته میشه بیشتر از همه مقصرم... سالی که نکوست از جفت بهارش پیداست!

راستي... اي دريغ بر شما اگر كامي نگريد از بهار!!
+ نوشته شده در  چهارشنبه 28 اسفند1387ساعت 0:22  توسط بهار  | 

میخوام بازم بخونم تو بارون از نگاهت...

فردا ۲۳ اسفنده... نمیدونم! شاید هم همین باعث شد همین الان این خوابو ببینم... شاید هم از خستگی بود... ولی بد بود! خیلی بد!... فقط: هر کجا هست خدایا به سلامت دارش!!
فردا ۲۳ اسفنده... نوستالوژیم از خط نشانش هم رد شده...تاول دستم نشان دست توست... هــــــــــــــــی... دستات، آغوشت، نگاهت...

"خانم، خانم"... از خواب میپرم... "هم چنین مسافران محترمی که قصد ادامه مسیر به سمت ایستگاه کرج یا..." ... اینقدر گیج و منگم که حتی از خانمه تشکر هم نمیکنم.... اینقدر خسته کردم خودمو که هرجا گیر میارم میخوابم... کولمو میندازم پشتم... کلامو میذارم سرم و شروع میکنم به دویدن... به این فکر میکنم که تو این مدت هیچ مراسمی رو از دست ندادم... ۳شنبه دودر کلاس فیزیک و تفسیر موضوعی نهج البلاغه(یا به قول مونیکا نهجل!) واسه رفتن به اکران فیلم "وقتی همه خوابیم" بهرام بیضایی و بعدش هم نشست و نقد و بررسی فیلمش... اهم! اهم!... چقدر دوسش داشتم... هم خودشو ... هم فیلمشو... دیروز هم دودر آز فیزیولوژی و رفتن به جشن رادیو... با علم به اینکه شوخولات نیست... تنها بودم ولی خوش گذشت... خیلی، خیلی، خیلی... مرسی اس ام اس دادی بیا... بابت اون حرفم هم عذر (آیکون خجالت و از این لفظا!)

وای وای! من آمده ام!
بهار آمد! من نه! اون یکی بهار! عید همگی بود تبارک!! ا
امسال: کرمونشاه، یزد، شیراز... یوهوووووو...


پ.ن: چشمانت به بی رحمیم خیره شد!
پ.ن: یکی به من راه حل بده، خدااااااااا...

+ نوشته شده در  جمعه 23 اسفند1387ساعت 0:5  توسط بهار  | 

همراه شو عزیز

"ما به خرداد پر از حادثه عادت داریم."


این جمله ای بود که یک شنبه 4ساعت تمام جلوم بود و منی که آرزو میکردم کاش مثل دفعه های قبلی این حادثه خوب باشه.
شعار دادنا... دست زدنا... پا کوبیدنا... شعر خوندنا... حتی اشکی که بعد از پخش کلیپ هشت سال پیش تو چشمای همه جمع شد...دعوا و شلوغ پلوغ بچه های پلی تکنیک... حتی پپه بودن بچه های علم و صنعت که خنده حضارو در پی داشت... چرت و پرت گفتنای جواد یحیوی... حتی پیاده طی مسیر کردن اریکه تا میدون صنعت من و فاطمه و مسعود... کاش ایندفعه هم یه نتیجه خوب داشته باشه!

پ.ن: بودنت را همه ایندفعه غنیمت دانیم. 

+ نوشته شده در  سه شنبه 13 اسفند1387ساعت 22:42  توسط بهار  | 

دیدم تو خواب وقت سحر...

کف دستمو میکنم پر ژل و میمالم به موهام... تا می تونم درهم برهمش میکنم... شال نارنجیمو یه وری میندازم... اون دوتا بنده(آبی و نارنجیه!) میبندم دستم... یه آشغال نارنجی دیگه هم اون دستم... کوله نارنجی به پشت... سوئی شرتم هم دنبالم روی زمین... هیچکی هم نیست که باهاش خدافظی کنم :( ... تو روحش!... قبل کفش پوشیدن یه بار دیگه با موهام ور میرم... نکنه مرتب شده باشه!!!... کفشمو میندازم سر پا تا تو آسانسور ببندمش... میام که برم... باز هم کسی نیست باهاش خدافظی کنم :( ...
این روزا تحمل اون دانشگاه کوفتی سخت ترین کار ممکنه واسم... تو روحش... بیکاری که گیر میارم یا میدوم تو قرائتخونه که بدرسم یا میزنم بیرون... واسه قدم زدن تو خیابونایی که تعداد بلوکهای جدولش هم حفظم... پاساژایی که اسم خودشو صاحبشو قیمت تک تک اجناسشو میدونم... بوستان، گلدیس، تیراژه...با هر قدمی که بر میدارم یه بار میگم... تو روحش، تو روحش، تو روحش... عین دیوونه ها!
نمیدونم دنبال کی(شاید هم چی!) ام... بی حوصله ام... به چیز رفتم!... فائزه امروز میگفت میخوام با تلفن حرف بزنم میرم تو اتاق که کسی نبینه گریه میکنم... آخه دلم زود تنگ میشه!... تو دلم گفتم: خاک بر سرت بهار که دلتنگ هم نمیشی!... نمیتونم با هیچکی دوست شم... چون شاید اون کسی که من میخوام نیستن... دیگه چیزای مثلا" بامزه ترم اول هم نمیتونه منو بخندونه... اه چقدر بی مزن!... جک و گاس گاس و تک سلولی و خیار و کلروفیل و یوگی و وات وات و پورنگ و ابی و شکلات و کفتر و.... همه و همه! خیلی بی مزن! خیلی!

پ.ن: شوخولات... مهربون... بامعرفت... جیگیلی عزیزم... خدا بگم چیکارت کنه که اینقذه خوبی... حتی اگه همه بگن نیستی!... هستی! هستی! هستی!... قربون دهن لقت برم من!
پ.ن: درررره.... دررررره... دز اعتماد به نفست خیلی بالاست... ستودنیه!... درررره... "من تو این دانشگاه کشته مرده زیاد دارم!".... درررره...
پ.ن: وقتی محتاج تو بودم... تو کجا گم شده بودی؟!
پ.ن: حسش نبود شکلک بذارم... مثل خیلی از کارای دیگه که حسش نیست! :(
پ.ن: بهار خیر میشود! اگه فک کنید من و فافا بازارچه خیریه رو به گند کشیدیم! اصلا" من اهل گند زدنم؟؟ میخندم عمود منصف میشم؟ با هر احدی شروع میکنم هرهر کرکر؟ کیکمو تالاپ میندازم وسط بازارچه؟؟ چی میگی؟ :دی!

+ نوشته شده در  دوشنبه 5 اسفند1387ساعت 23:37  توسط بهار  | 

تفلد آبی و قرمز و :دی!

این روزا روزای منو توئه... یجورایی بودنم بنده به بودنت و چه خوبه که امروز بودنت رنگ دوباره ای به خودش میگیره... شاید اون لحظه ای که ساکت زل زده بودم به شمعهای کیک تولدت و داشتم شمعاشو میشمردم... یا همون لحظه هایی که عین کنه آویزونت میشدم که بگو واسه تولدت چی بخرم...۱۲۳... ۱۲۳... به این فکر میکردم که اگه این ۱۸ سال نبودی چی میشد؟
داری بزرگ میشی و من ۱۸ سال تمام شاهد بزرگ شدنت بودم(بزرگ دوست داری؟!)... همونجوری که تو هر چی دیدی و گشتی من نه بزرگ شدم نه بزرگ شدم نه بزرگ! (خب من که بزرگ دوست نداشتم!)
حالا در آستانه نوزدهمین سالگرد اومدنت... تفلدت مبارک آبی ترین فافای دنیا...

درست فردای تفلد فاطمه دوتا تفلد دیگه داریم!
یدونه قرمز...خیلی قرمز... تولد الی!... تفلدت تبریک با یه عالمه عطر یاس و آستین های قرمز!

با دوست داشتن شروع شد... با اذیت کردن پیش رفت... به کرم ریختن رسید... با غلط کردن خیلی چیزا خاتمه پیدا کرد... حالا دوباره: روابط گشته عالی! (اینا جز افتخارات وبلاگ نویسیم بود!!)
البته دوستان به خاطر دارند که تولدش 29 دی بود که به خاطر یه سری مسایل(اعم از سربازی و زود مدرسه رفتن و...) دیر شناسنامشو گرفتیم! :دی
تولدت مبارک بهار نارنجم!
                                 Birthday Party

پ.ن: این پستو از اونجایی که ۵ ساعت بین کلاسام بیکار بودم تو قرائتخونه نوشتم... داشتم جدول حل میکردم... سوال: جای پر دنبه!!laugh1.gif
پ.ن: امروز صبح دور میدون ونک(از اونجا شلوغتر هم پیدا نکردم!) دو بار خوردم زمین + یه بار هم تو دانشگاه!
پ.ن:ندا برووووووووو!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 30 بهمن1387ساعت 22:28  توسط بهار  | 

از تو تنها شدم

پارسال این موقع (عصر ۲۲ بهمن!) فاطمه کجا بودیم!؟

ما: مامان ها ما میخواهیم بریم انقلاب کتاب بخریم.
مامان ها: چقدر بچه های فرهنگی داریم!!(آیکون افتخار کردن!)

شمع شدم، شعله شدم، سوختم... نمایشگاه شمع چیه؟ دفتر کجاست؟... اصلا" من ضایع بازی درمیارم؟... میگم:"ایشالله که از تو وبتون دیدیم"؟؟... چی میگی؟!

در ادامه: یک کتاب و نصفی خریدیم، برگشتیم خونه!
البته مامان های ما همچنان به ما افتخار میکردند.

پ.ن:چه حسی دارید صدای یکیو به صورت همزمان هم از رادیو بشنوید هم از پشت تلفن؟؟
پ.ن:خیلی مشتاقم ماجرای یه هفته بعدشو بتعریفم... حیف که به خودش و حومه(!) قول دادم... پست های پارسالو که همرو پاک کردم! دخمل خوب یعنی این!
پ.ن: وقتی چشمات هم میاد، دو ستاره کم میاد.
پ.ن: بعضی ها یه هیچی بزرگن!!
پ.ن: این همه ربط عنوان به مطلب پستو بخورم! ولی خدایی نوستالوژی رو حال کردید؟

+ نوشته شده در  سه شنبه 22 بهمن1387ساعت 16:36  توسط بهار  | 

این روزها...

این روزها
این روزهای سخت
حتی دلم، دستم، زبانم
به سرودن نمیرود.
با از تو گفتن و به یاد تو بودن نمیرود
اما اگر تو صرف کنی فعل آمدن
دستم، دلم و زبانم
شش صیغه در سه زمان
از "رفتن" و "سرودن" و "بودن" به پا کند!

پ.ن: خب نمیرود دیگه!
پ.ن: اّهنگ روی وبمو گوش کنید! که لیلی و مجنون فسانه شود...Heart Smile
پ.ن: انتخاب واحدام هم باید بیارم تو همون فیلم مستند بازی کنند!! خدا این آموزشارو از رو زمین برداره! 20 واحد برداشتم. جو گیر هم خودتونید.

آخ جون برف! خدا تا الان یادش رفته بود زمستونه!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 16 بهمن1387ساعت 14:25  توسط بهار  |